تبليغاتX
دخترونه
فقط دختر ها وارد شوند؟
سلام

خواهرم برگشت از مشهد.قضیه ی داستان رو بهش گفتم .کنجکاو شد بدونه شما ها چه نظری دادین

و یه چیز دیگه این که این داستان یه قسمت دیگه داره که هنوز نوشته نشده ولی قول داد بهم که بنویستش

پس تا ادامه ی داستان فعلا"

يا علي 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 16:58  توسط ملیحه | 

عاشق اين هستند كه به تو بفهمانند همه جوره هوايت را دارندو تنها حاميت هستند.مثل يك كوه پششت.از اين جور كلمات كه باعث ميشودغرورشان تقويت شود.مردها را ميگويم.

اين يكي نوبر همه يشان بود.انگار من بچه ي 5-6 ساله اش بودم!در ماشين را برايم باز ميكرد،مي ايستادتاكاملا"جاگير شوم،بعد در را ميبست يك لبخند احمقانه هم حواله ام ميكرد.انگار كه ميگويد :باريكلا حالا بايد راه بيفتيم.بعد با غرور در سمت خودش را باز ميكرد و سوار ميشد.هر چند دقيقه يكبار هم تكرار لبخند هاي احمقانه اش!!

وآن نگاههاي عاقل اندر سفيهش!!

نميدانم چطور راضي شدم زير بار اين يكي بروم؟مثل بچه ها يي بود كه برايش اسباب بازي ميخرند يا مثل آن آدمهاي عقده اي كه هميشه آقا بالا سر داشته اندوحالا خود آقابالا سر شده اندو به حساب آمده اند.باورشان شده كه شايد كسي شده اند.

دلم به حال همگي شان سوخته بودكه قبول كرده بودم.

چه لذتي ميبردند از آن همه مردانگي،ودنيايي كه بزرگ مي پنداشتندش ،چقدر حقير و كوچك بود.

خوشحال بودن از آنكه حرف اول وآخر راتو ميزني.حالا چه حرفقابل گفتن داشته باشي چه نداشته باشي.

و اينكه ميتواني امر ورزي كني و بگويي :نه!!و سرنوشت يك نفر كه روزي براي خودش انساني بوده تام الاختيارو6 دانگ به نام خودت بزني.

مهربان بود.مهربانيش هم احمقانه بود!!

-بهتر است بستني بخوريم

بهتر نيست عزيزم!!؟

نظر خواهيشان هم نوعي تحكم آميز است.حتي پشت عزيزم گفتن هايشان!!

به پشت سرم نگاه كردم .اينكه چه بوده ام،اين كه چه ميخواستم بشوم.وحالا اين مرد،كه در كنارم نشسته بود و خود را كعبه ي آمال آرزوهاي من ميدانست ميخواست چه بشوم؟

به پشت سرم نگاه ميكردم،به تمام ماشين هايي كه يك جفت مثل من و اين مرد كه در كنارم نشسته در ونشان بود.اينكه درونشان چه بود ،نميدانستماما خوب ميدانستم كه كل همه يكي است.حالا يكي خوشبينانه تر نگاه مي كرد يكي بد بينانه.يكي هم مثل من ،كه اصلا" خيلي وقتها نميوانستم ببينم و يا نميگذاشتن ببينم.

بعضي وقتها دلم ميخواست مثل آن دسته دختر دهاتي ها بودم كه ازدواح ميكنند كه شوهر داشته باشند .شوهر داشته باشند كه بچه دار شوند،وبچه دار شوند كه شايد بعد از اين خيلي چيز هاي ديگر بشوند.

اما مثل آنها نبودم.مثل خيلي هاي ديگر هم نبودم.ميشنيدم هر روز هرجا و از دهان هر كسي كه قرار بود قانعم كند.دلم ميخواست قانع ميشدم،شايد راحت شوم.اينكه مساوي هستم اين كه ملاك تقواست. .اينكه اطاعت از شوهر وقتي ميداني كه تو واو يكي هستيدو من شده ايد .ميتواند لذت بخش باشدو هست.

اما اين را فقط به من ميگفتند،فقط اين من بودم و جنس من كه قرار بود بشنويم،اطاعت كنيم و نگذاريم اين من دوتا بشود!!!!!!!

اين ها فلسفه بافي هايهر روزم بود.خود را دلخوش به اين ميكردم كه اانسان نمي تواند كامل باشد.يا اينكه هيچكس حضرت علي نميشود.وشايد تنها دل خوشيم آنها بودند.

واينكه اينها ميگويند اسلام گفته است نمي تواند راست با شد.اما مشكل من اين بود كه بيشترشان اسلام نميدانستند چيست.به نفع بعضي ها نيست كه اسلام را بفهمند.!!

نگاهش كردم.ساكت بود. احساس كردم پسر بچه است.و من مادرش .برايش پرتغال پوست گرفتم .دستم را به طرفش دراز كردم.اول پرتغال را گرفت،بد دستم را،چقدر گرم بود.

حس مادري_شايد بهترين چيزي بود كه خدا به يك زن داده باشد

پايان.

پاورقي:اين داستان .يه داستان دزديه از اونجايي كه چشم خواهرم رو دور ديدم .رفتم سراغ دست نوشته هاش.البته قبلا"بهش هشدار داده بودم.

فعلا"

يا علي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 10:20  توسط ملیحه |